پست: 3009
عضو شده در: 31 اردیبهشت 1384
محل سکونت: -::ساوه::-
امتياز: 27021
عنوان: اصلاحخانه استاد!
اصلاحخانه استاد!
سلامي عرض کردم و سريع رفتم مقابلش، روي صندلي، کنار شاگردش نشستم، دوباره که نگاهش کردم، ديدم هنوز دارد ادا و اطفارهاي بعد از سلام را در ميآورد و من اصلا حواسم نبوده! من هم شروع کردم سرم را بالا و پايين کردن و دست بر سينه گذاشتن و لبخند زدن که جواب احوالپرسيهاي بيکلامش را داده باشم. معلوم بود که دارد ميگويد: خوبي فلاني؟ سلامتي؟ خانواده خوب است؟
من هم با لبخند اول جواب دادم: ممنون، الحمد لله، با سري که تکان دادم و دستي که برسينه گذاشتم، رساندم که: سلامت باشيد، قربان شما، شما چطوريد؟ ، و با لبخند آخر و لب جنباندنهايم گفتم که: سلام دارند خدمتتان!
خلاصه بعد از کلي پانتوميم، منتظر ماندم که مثل هميشه بگويد: بفرماييد... و من بروم و بنشينم روي صندلي مقابل آينه که اصلاحمان کند.
خودش و شاگردش، حسن، از زور بيکاري نشسته بودند روزنامههايي که احتمالا «محمود خبر» براشان آورده بود را ميخواندند و احتمالا قبل از من، براي هم تفسير ميکردند! آخر، همين حين که وارد شدم، شاگردش داشت برداشتش را از يک خبر ميگفت: «ميبيني فلاني؟! توي روزنامه هم نوشته شتر با بارش در اين مملکت گم ميشود!»
پيشبند را که بست و اولين قيچي را به موهاي روندهتر از سِزنهام* زد، منتظر ماندم که شروع کند!
و شروع کرد: «ديگر، مردم وقت ندارند بيايند اصلاح، اصلا انگار زمانه نسبت به اصلاح، بياهميتشان کرده! يادش به خير، زمان شاه ميآمدند، ميگفتند: فلاني! کي وقت داري بياييم اصلاح؟ ميگفتم فلان روز، فلان ساعت، فلان دقيقه بيا. حالا ديگر بايد بروي بگويي: فلاني کي وقت داري بيايي اصلاح؟!! »
من هم طبق معمولِ اين چند سال، سري تکان ميدهم و خندهاي زورکي تحويلش ميدهم که بگويم: راست ميگويي فلاني...
آخر از آن زمان که باباي خدابيامرز که خدا قباله اعلي علّيّين را به نامش بزند، دست و پايم را محکم ميگرفت و استاد، با آن موتراش دستياش که گاهي روي موهاي خلقالله قفل ميشد، سرم را از ته ميتراشيد، ياد ندارم اصلاحچي ديگري را تجربه کرده باشم. از همان زمان تا به حال، شناختهامش.
از آن طيف است که حکومت وقت را هر کجا گير بياورد، به رگبار ميبندد! از آن دلدادههاي پسر رضا شاه است که اگر بگويي «محمد» سه صلوات نصار ميکند، يکي براي پيامبر خدا و دو تاي ديگر را براي محبوبش محمدرضا شاه.
هم قطارهاي او را، مردم، «اوس محمود» و «اوست عباس» و «عم حسين» صدا ميکنند، اما اين يکي را به خاطر موهاي بلندش که ميشود از پشت بست و صورت هفت تيغهاش که معلوم است هر وقت بيکار شده، با تيغ به جانش افتاده و البته حرفهاي قلمبه سلمبهاي که به خورد مشتريهاي زير تيغش داده، «استاد» لقب دادهاند!
به شاگردش ميگفت که من هم بشنوم:
امروز رفته بودم بانک. دخترهي لوس براي يک ماه تأخير در قسط وام، هزار و دويست و پنجاه تومان جريمهي ديرکرد از ما گرفت! (يک عددِ به اين کوچکي را آنقدر با کش و قوص و آّب و تاب گفت که من وقتي در آخر، گفت مزد اصلاحت 1500 تومان ميشود، فکر ميکردم کل زندگيام را دادهام به استاد!)
ادامه داد: صدايم را بلند کردم که: چه خبر است خانم؟ مگر چندصد درصد به عنوان جريمه ميگيريد که شده است هزار و دويست و پنجاه تومان؟!
ميگفت رفتهام پيش معاون و رئيس و ... که ببينم اين چه قانونيست، اين چه ممکلتيست!؟ چه کشکيست؟!
و از آنجا که ديگر اين بخش را ادامه نداد، فهميدم که طبق معمول، در نهايت مجبور شده جريمه را بدهد و صدايش را بخواباند!
ميگفت: تازه وقتي ميخواستم بيايم، دخترهي آپارتي* برگشته ميگويد: آقاي به ظاهر محترم! اگر ماه ديگر هم تأخير کنيد، همينطور جريمه ميشويد! من هم گفتم: بله خانم، ما بايد تا قيامت جريمه بدهيم! چون آنوقتي که بايد ساکت ميبوديم، داد زديم!
و باز داستانش مثل همه داستانهايي که تا به حال، هر وقت رفتهام اصلاحخانهاش تعريف کرده، سياسي تمام شد.
اين جمله را که گفت، چشمانم گرد شد، مانده بودم استاد اين جملات گندهتر از دهان کوچکش را از کدام رجل سياسي آموخته و حالا هنرنمايي ميکند!؟
باور کن اگر به جاي سياسيون مملکت بودم، ميدادم استاد را تاکسيدرمي کنند و بزنند بر ديوار موزه پاريس که تا ابد به عنوان يک اصلاحچي مجاهد جسدش زنده باشد! سي سال از انقلابي که بابا ميگفت امثال استاد، آنزمان، مثل موش در خانه قايم شده بودند، ميگذرد و هنوز دستبردار نيست! اما اينجا مجبور بودم هر بار سرم را به نشانه تأييد تکان کوچکي دهم که هم تيغش از ته نبرد و هم راضي بماند که تلافي مخالفتم را سر موهايم در نياورد!
ميگفت: حسن! حاج صولت را ديدهاي؟
حسن هم که کمي به مونگولي ميزند، سريعاً روزنامه را تير کرد جاي قبلي من و بلند شد و گفت: آره استاد، ميگويند بانک اقتصاد نويت (مثلا منظورش اقتصاد نوين بود!) آمده يک ميليارد و نيم زمينش را خريده! عجب آدم «خرشانسي»ست!
ميبيني استاد؟ باباي خر ما اگر دندان روي جگرش گذاشته بود، الان من مجبور نبودم بيايم موهاي مردم را از زمين جارو کنم! برداشت، زمين به آن نابي را پنج ميليون فروخت!
استاد هم که انگار بدش آمده بود حسن به شغل مبارکش توهين ميکند، زد توي چرتش که: مگر 5 ميليون، آنزمان کم پولي بود؟!
حسن هم ادامه داد که: ميگويند رفته مکه؟
استاد هم که انگار همسايه حاج صولت است و يک حاجيخوران مفصل افتاده، گفت:
آره، اتفاقا ديشب از مکه آمد. حسن! نبودي ببيني! يک گوسفند برايش زمين زدند، به اندازه گوساله!
و از خاطراتش از آن گوسفند خدابيامرز ميگفت، در حالي که اينجاهاي کار رسيده بود به تيغزني دور گوشهاي اين بنده حقير!
ميگفت: حسن! بسته بودندش به تير چراغ برق، بکدفعه بلند شد روي هوا و «شالاپ» خودش را روي زمين زد!
نامرد با آن دستهاي تيغآلودش اداي گوسفند را هم در ميآورد! دستهايش را که با سرعت ميبرد بالا که اداي پرواز گوسفند را دربياورد، من را ياد آن ضرب المثل مشهور انداخت که: «خطر از بيخ گوش حقير رد شد!»
در همين حين يکي آمد که ريشش را مثل استاد کند، روي صندلي که نشست، حسن رفت سراغش: آقا امر بفرماييد.
- تيغ بينداز!
استاد که اين را شنيد، گفت: آقا تيغ انداختن ممنوع است، نمياندازيم، آخوندها نميگذارند!
و اين بود که قسمت دوم تراژدي هميشگياش درباره آخوند شروع شد: گناه کرديم رفتيم شديم رئيس صنف! حالا امريه پشت امريه که: تيغ نيندازيد! آخر، کدام کارتان درست است که به تيغ انداختن گير دادهايد!؟
ما هم براي اينکه نگويند لال است، يواشکي گفتيم: استاد، شايد مورد بهداشتي دارد!؟
جوابي داد که گفتم همان لال باشم خيلي بهتر است: گفت: اگر بهداشت براشان مهم است، پس چرا همه خارجيها هفتتيغهاند!؟
نميدانم، استاد براي همه مشتريها اينگونه وعظ ميکند يا وقتي من بيچاره را ميبيند که چهار تا شيويد روي صورتم گذاشتهام که «حميد» را با «حميده» اشتباه نگيرند و حاجخانم نگويد تارکالصلوه شدهاي، بغضش ميترکد؟!
وقتي با آن دستهاي لرزانتر از بيد، قيچي به دست ميگرفت، در دل دعا ميکردم که خدا اين چند تار مو را که از خزانه غيبش در اين دنيايي که همه، همديگر را کچل کردهاند، به ما عطا کرده، تا پايان کار استاد حفظ نمايد.
تازه وقتي شدت لرزههايش آنقدر ميشد که احتمال ميداد موهاي بيچاره من را از بيخ و بن قيچي بزند، ميرفت و يک پک به آن سيگار که گذاشته بود روي کرکرههاي بيرونِ در -که دودش نيايد داخل و برود در چشمش- ميزد و ميآمد فوت آخرش را در سر و کله و دهان و دماغ ما ميکرد!
براي اينکه عريضه خالي نباشد و به حرف شيطان که اصرار ميکرد حرفي بزنم، گوش کرده باشم، گفتم: استاد! اي کاش سيگار نميکشيديد.
فوراً جواب داد: مگر نميبيني؟ سيگار که ميکشم دستم نميلرزد، آرام ميشود!
و بيچاره خبر نداشت که آن لرزههاي چند ريشتري دستش، آن هم در سن 50 سالگي که تازه اول معرکهگيريست، فقط به خاطر همان سيگار است...
اين حرف را که زدم، يکدفعه يادش افتاد مدتيست زيارتم نکره! دهانش را که هنوز بوي سيگار ميداد، نزديک گوشم کرد و با کمي طعنه گفت: دو ماهي ميشود که اصلاح نشدهاي، درست ميگويم؟ قبل از عيد بود که آمدهبودي...
احتمالا خواست ببيند اگر رسم آبا و اجدادم را زير پا گذاشتهام و رفتهام زير تيغ اصلاحچي ديگري نشستهام، مواخذهام کند!
فوراً جواب دادم: خدا خيرت بدهد استاد! من موهايم از سبزه عيد تندتر رشد ميکند، چطور دو ماه بدون شما دوام بياورم؟! راستش چند هفته پيش آمدم، تشريف نداشتيد، حسن خان روي موهايم کار کردند. از قضا خوب هم از آب در آمد، خانواده و همقطارهاي اداره و دانشگاه خيلي تعريف کردند، دستشان درد نکند...
با تعجب پرسيد: حسن؟ گفتم: بله، حسن آقا.
يواشکي گفت: باريکلا حسن، آدم شده است! باور نميکنم!
معلوم بود که حسابي به دل گرفته است، از آن قيچيهاي محکمي که بعد از اين، ميزد، ميشد فهميد!
پرسيد: چطوري زده بود که همه خوششان آمده بود؟
گفتم: والله يادم نيست استاد، مهم نبود، در کل قالب قشنگي از کار در آمده بود...
قيچيها را که عميقتر ميزد، ميگفت: فکر کنم حسن دور سرتان را کچلتر کرده، با توجه به موهاي لختي که داريد، قشنگتر شده!
ترسيدم بزند موهامان را مثل مرغهاي کاکل به سر باغوحش اصفهان کند که دور سرشان سفيد است و بالاي سرشان يک خروار پر! سريع گفتم: نه استاد، مهم نيست، شما مثل هميشه بزن، شما خيلي بهتر ميزني...!
خلاصه مثل هر ماه که بايد کارتمان را پيش استاد بزنيم که پنجشنبهها نرود سر قبر بابا و بگويد: پسرت نااهل شده، ديگر نميآيد ما اصلاحش کنيم، اينبار هم جان سالم به در برديم و توسط استاد اصلاح شديم. اما در اين سه ربع ساعتي که زير تيغ استاد بودم، به اين فکر ميکردم که استاد، همه را اصلاح کرد و آخر، خودش اصلاح نشد!!
31 ارديبهشت 1386 (اداره)
-------------------پينوشت:
سزنه (sezneh): علفي هرزه که دور درخت ميپيچد و خشکش ميکند، در اصطلاح محلي ساوه، سزنه ميگويندش.
آپارتي: در فرهنگنامه ساوه، « بيشرم » معني ميکنند.... _________________
[سایتی برای کوتاه کردن آدرسهای طولانی، شمردن تعداد کلیک و نمایش آمار در وبسایت]
-=-=-=-=-=-=-=-=-
یادت باشد: کشتی در ساحل، بسیار امنتر است، اما به این خاطر ساخته نشده است!
جاده در مقابل توست، تنها کافيست برخيزي و قدم بزني!
من راز شاد زيستن را به تو ميآموزم: اگر ميخواهي شاد باشي، شاد باش...
-=-=-=-=-=-=-=-=-
[ وضعيت كاربر: ]
تشکرها از این پست: zaman (سهشنبه 1 خرداد 1386 - 13:11)
پست: 425
عضو شده در: 2 مرداد 1384
محل سکونت: .::ساوه::.
امتياز: 4010
عنوان:
این یکی معرکه بود حمید اینو میدم استادمون بخونه نظرشو برات میارم _________________
____________________________
[color=red]شاعر نشدی وگر نه می فهمیدی
پائیز بهاری است که عاشق شده است[/color
سلام
واقعا عالی نوشتین / از لحن نوشتاریتون آدم یاد سالهای 1340 میوفته یه خورده شایدم نزدیکتر (مزاح بود)
من که کلی عصبی شدم از دست اون استاد (با اینکه دکتر تجویز کرده حرص نخورم ولی نتونستم این متن شما رو نخونم )
جدا شما پیش همچی کسی میرین؟!
بازم تشکر میکنم خیلی عالی بیان کردین _________________ دور دستها را بايد ديد
عينك نزديكبين خود را بردار
مطمئن باش كه چشمانت دوربين آفريده شده است
امتحان كن - مطمئن باش
وجداناً خیلی عالی بود.
با متن قبلی خیلی فرق می کنه؛ خیلی کامل تر و منسجم تر شده.
یعنی واقعاً این دو تا متن رو توی همین فاصلهء زمانی نوشتی؟
یا نکنه رفتی دوپینگ کردی؟
بنده با این که توی ایراد گیری متخصص هستم 8) این بار حرفی واسه گفتن ندارم.
(فقط چند جا فالش شده که فعلاً مهم نیست. )
مشخصه که زیاد مطالعه می کن و واقعاً به نویسندگی علاقه مندی.
موفق باشی.
التماس دعا
یا علی _________________
بنویس نخلا شکستن
مردامون با تنشون پل به روی رودخونه بستن
پست: 3009
عضو شده در: 31 اردیبهشت 1384
محل سکونت: -::ساوه::-
امتياز: 27021
عنوان:
سلام و ممنون از لطف دوستان
جالب بودن اين خاطره شايد به خاطر 4 ساعت وقتي باشه که براش گذاشتم
به نظر خودم هم هموني ميشد که خودم ميخواستم
bahar, جان،
راستش من يه ساعت زونيکس دارم که بهش ميگن ساعت جاسوسي
يکي از قابليتهاش، ضبط صداست.
اتفاقا توي اين سلموني که بودم، تا ديدم دوباره استاد شروع کرد، ساعت رو همون زير پيشبند زدم که ضبط کنه
حالا امشب يا فردا که وقت کنم، بخشهايي از اون رو به اندازهاي که حجمش اجازه بده، جدا ميکنم و ميذارم که بدونيد حتي برخي جملات، دقيقا همونهاييست که استاد از دهانش بيرون آمده
تا اونجا که تونستم، امانتداري کردم، اما شما نبايد به اون متن بالا، به ديد يک خاطره نگاه کنيد که مثلا دختر خانمها توي دفتر خاطراتشون مينويسن. اونجا مثل همه طنزنويسان، يه خاطره واقعي، سوژه شده که من برخي نکات طنز رو بيان کنم...
من خودم بيش از ده بار خاطرهم رو خوندم و خنديدم، اميدوارم شما هم لذت برده باشيد _________________
[سایتی برای کوتاه کردن آدرسهای طولانی، شمردن تعداد کلیک و نمایش آمار در وبسایت]
-=-=-=-=-=-=-=-=-
یادت باشد: کشتی در ساحل، بسیار امنتر است، اما به این خاطر ساخته نشده است!
جاده در مقابل توست، تنها کافيست برخيزي و قدم بزني!
من راز شاد زيستن را به تو ميآموزم: اگر ميخواهي شاد باشي، شاد باش...
-=-=-=-=-=-=-=-=-
پست: 3009
عضو شده در: 31 اردیبهشت 1384
محل سکونت: -::ساوه::-
امتياز: 27021
عنوان:
سلام؛
ببخشيد که دير شد، دنبال برنامهاي ميگشتم که توي ويستا بتونه براي جدا کردن و ترکيب صداها کمکم کنه
به هر حال، يه فايل صوتي از بخشهايي از صحبتهاي حسن و استاد آماده کردم که بشنويد و ببينيد انسان تا چه اندازه ميتونه منفي باشه!
يعني 45 دقيقه، يک حرف مثبت و خوشحال کننده از دهنشون بيرون نياد
جالب اينجاست که اينجور افراد، تعدادشون کم هم نيست
اميدوارم روحيه «مثبتنگري» به طريقي به مردم ايران و به خصوص شهر ما تزريق بشه
-=-=-=-=-=-=-=-=-
یادت باشد: کشتی در ساحل، بسیار امنتر است، اما به این خاطر ساخته نشده است!
جاده در مقابل توست، تنها کافيست برخيزي و قدم بزني!
من راز شاد زيستن را به تو ميآموزم: اگر ميخواهي شاد باشي، شاد باش...
-=-=-=-=-=-=-=-=-
جالب بود ولی کوتاه (البته من که اصلا اعصاب اینجور آدما رو ندارم )
سوای طنز بودن خاطره شما عجیبیش حوصله شماست که چه جوری بازم میتونین
این بنده خدا رو تحمل کنین . از این قبیل من زیاد دیدم زیاد نمیتونم پای صحبشون بشینم _________________ دور دستها را بايد ديد
عينك نزديكبين خود را بردار
مطمئن باش كه چشمانت دوربين آفريده شده است
امتحان كن - مطمئن باش
پست: 3009
عضو شده در: 31 اردیبهشت 1384
محل سکونت: -::ساوه::-
امتياز: 27021
عنوان:
bahar نوشته است:
جالب بود ولی کوتاه (البته من که اصلا اعصاب اینجور آدما رو ندارم )
سوای طنز بودن خاطره شما عجیبیش حوصله شماست که چه جوری بازم میتونین
این بنده خدا رو تحمل کنین . از این قبیل من زیاد دیدم زیاد نمیتونم پای صحبشون بشینم
بهار جان، خدمتتون عرض کنم که من (و احتمالا شما) به خاطر روحيه مذهبياي که داريم و به اين خاطر که بهمون «انديشيدن» و «منطقي بودن» تعليم داده شده، در برابر افرادي که «انديشه نکنند و صحبت کنند» و يا «منطقي صحبت نکنند» جوش ميياريم.
جوش ميياريم، يعني اينکه دلمون به حال اونا ميسوزه.
جوش ميياريم، يعني اينکه دلمون ميخواد اون هم يه کم در برابر چيزي که از دهانش ميياد بيرون، مسئوليتپذير باشه و بدونه که اين گفتهها، جواب پس دادن داره!
حالا فکر کن، استاد قصه ما (که نماد افراديست که مدام درباره يک سوژه، منفي فکر ميکنند و طبيعتا منفي هم صحبت ميکنند،) چيزهايي رو ميگه که مشخصه که در قبالشون ذرهاي فکر نکرده!!
من نمونههاييش رو توي داستان آوردم، مثل ديد استاد نسبت به «روحاني» يا ديدش نسبت به «ديرکرد قسط»...
اي کاش ميشد بيشتر توضيح داد...
اي کاش ميشد به استاد ثابت کرد که استاد، اين در ذات بد انسانه که:
از کسي که نصيحتش کنه (موعظه)، بدش ميياد!
پس اگه تو نتوني خودت رو منطقي بار بياري، سريعا ميري جزو افرادي که از آخوندها بيزارن
چون نتونستي قبول کني که کسي که نصيحتت ميکنه، معمولا خير تو رو ميخواد و ايني که ميگه از فلاني به خاطر نصيحتهاش بدت بياد، اين، ذات خوب و زيبا نيست!
اتفاقا من اين موضوع رو درباره کشيشها در بين خارجيها بررسي کردم، به نتايجي رسيدم که خودم لذت بردم...
ما توي هوش مصنوعي يه مسئله داريم به نام «مسئله آدمخوارها و کشيشها».
اين مسئله ميگه که:
فرض کنيد سه کشيش و سه آدمخوار در يک طرف رودخانهاي ايستادهاند.
قايقي داريم که گنجايش آن دو نفر است. (که ميتونه يک نفر يا دو نفر رو منتقل کنه)
حالا با چه الگوريتمي ميشه اين شش نفر رو برد اونطرف رودخانه به شرطي که:
هرگز تعداد آدمخوارها و کشيشها در يکي از طرفين رودخانه، نامساوي نشود!
(اگه خواستيد حل کنيد، نگيد مثلا يک کشيش و يک آدمخوار ميرن، دوباره يک کشيش و يک آدمخوار و مجددا... اينطوري، پس کي قايق رو برونه؟!!)
حلش رو ميتونيد اينجا ببينيد:
http://barnamenevis.org/forum/showthread.php?t=7013
بگذريم، اينجا مورد نظرم هست:
در ادامه مسئله آمده:
کشيشها نگرانند که اگر تعدادشان کمتر از آدمخوارها شود، آدمخوارها آنها را بخورند و آدمخوارها نگرانند که اگر تعدادشان از کشيشها کمتر شود، گرفتار موعظه کشيشها شوند!؟
توجه کرديد؟ اين دقيقا ترجمه جملات نويسنده خارجيست که ميتونيد در کتاب هوش مصنوعي انتشارات ناقوس ببينيد!
يعني انقدر موعظه براي اونا سنگين شده که اولا کشيش رو ميذارن کنار آدمخوار! و ثانيا مينويسن «گرفتار موعظه» کشيش شدن!!
ميخوام بگم اين ديد که روحانيت (يا به قول استاد، آخوند) را دوست دارن مثل کشيشهاشون جلوه بدن، نبايد بين ما رواج پيدا کنه! اگه اينطور شد، ديگه اگه پسرخاله آدم هم نصيحت کنه، آدم ياد آدمخوار مييفته!!
حالا بيا و براي استاد توضيح بده که استاد!
اين حرفها رو نزن، يه کم فکر کن! چرا نميياي پشت سر ميکانيکها اينهمه حرف بزني؟! چون اونا معمولا نصيحت نميکنن. اگه اونها هم توي شغلشون نصيحت ميکردن، ميشدن کشيش!! پس، اولا طبق بخش بد ذات انسان، اين طبيعي هست که از يه موعظه کننده بدش بياد و ثانيا نبايد بذاره اين قسمت بدِ ذات، خيلي خودش رو بروز بده!! چون ممکنه شما فردا از باباتون هم به خاطر موعظه بدتون بياد و اگه نتونيد کنترل کنيد، واويلا!
بگذريم، انتقال اين مطالب، نياز به ساعتها وقت داره، بايد انقدر بشيني دليل و منطق بياري تا بتوني به يکي بگي:
چرا از عقل، اين نعمت رايگان الهي نهايت بهره رو نميبري؟
بابا جون چرا چيزي رو که نديدي، اينهمه دربارهش حرف ميزني و اصلا قبول ميکني؟!
چرا به محض اينکه ميگن فلان آدم، فلان برج رو ساخته، اصلا تو هنوز نميدوني همچين برجي هست يا نه، قبول ميکني!!
اينها حرف هيچ کس نيست ها!
اينها حرف عقله، يعني اگه کسي اين مورد رو نداشت بايد به عقلش شک کرد! يعني عقل ميگه: بهتره درباره چيزي که ميشنوي، يه کم تحقيق کني و بعد قبول کني ...!
حالا، خيليها مثل بهار خانم و من و مهدي (که داستانش رو اينجا گفتم)و .... دوست ندارن با افرادي رو به رو بشن که عقل رو کنار ميذارن و هر چه به زبان جاري ميشه، بيرون ميريزن!
بدبختي هم اينه که وقتي رو به رو ميشن، اولين جايي که تأثيرپذير خواهد بود، اعصابه که باعث ميشه ترشح اسيد معده زياد بشه و معمولا اينجور افراد، معدهدردهاي شديد دارن
اما، من راه مقابله با اين موضوعات رو در زندگي، کشف کردم
و راهش هميني هست که من در اين تاپيک انجام دادم!
تصميم گرفتم تمام اين وقايع و افراد رو به ديد «طنزهاي زندگي» نگاه کنم
دفتر خاطراتم پر هست از برخورد با افراد منفينگر و بيمنطق!
هر وقت که با اينجور افراد برخوردم کنم، معمولا صداشون رو ضبط ميکنم و سريعا داستان طنزش رو براي خودم مينويسم، حالا هر وقت که بخونمشون، کلي ميخندم و اين، يعني 180 درجه تفاوت با قبل!
قبلا فکر ميکردم و جوش ميخوردم و قرص رانيتيدين ميخوردم، حالا مينويسم و ميخونم و ميخندم و شادتر از گذشته ميشم
پيشنهاد ميکنم همه بروبچي که به اين جور افراد آلرژي دارن، يه دفتر خاطرات بردارن و شروع کنن اين نوع خاطرات را به طنز بنويسند
شايد در آينده شخصي رو معرفي کردم که از اون، منفيتر توي دنيا پيدا نکنيد
موفق باشيد _________________
[سایتی برای کوتاه کردن آدرسهای طولانی، شمردن تعداد کلیک و نمایش آمار در وبسایت]
-=-=-=-=-=-=-=-=-
یادت باشد: کشتی در ساحل، بسیار امنتر است، اما به این خاطر ساخته نشده است!
جاده در مقابل توست، تنها کافيست برخيزي و قدم بزني!
من راز شاد زيستن را به تو ميآموزم: اگر ميخواهي شاد باشي، شاد باش...
-=-=-=-=-=-=-=-=-
[ وضعيت كاربر: ]
تشکرها از این پست:
صفحه 1 از 1 تمام زمانها بر حسب GMT + 3.5 Hours میباشند
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید